تبليغاتX
عطر یاس سفید
درباره ما
نام..............خسرو
شهرت.........آواره
جرم............به دنیا آمدن
شغل...........بیچارگی
گدای...........محبت
محکوم.........به زندگی
خوراکم.........اشک
کلامم..........غم
درسم.........عشق
استادم........تجربه
فریادم.........سکوت
وطنم .........غربت
گروه خون.....ABCD
آدرس: شهر عشق ، خیابان بی وفا ، چهارراه تنهایی ، کوچه جدایی ، پلاک بی خیالی
لينکستان
لوگوي دوستان

لينکدوني
امکانات

اين سايت را صفحه خانگي خود كنيد ! تماس با مدير سايت ! اضافه کردن اين سايت به علاقه منديها ! لينک RSS

آمار بازديد :
کاربران آنلاين :

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

تبليغات
وفاداري
 

وفا داری

چون در آسمان دلم طلوع کرده ای ستاره نورانی عشق تو می شوم

 

غرق در افکار واندیشه های خویش بودم ، به آینده مبهم خود فکر

 

می کردم ، به چگونه زیستن در تنهایی ، گریختن از غم و اندوه ،

 

فردا را چگونه شروع کردن ، هیچ چیز( رایانه ، کتاب ، موسیقی،

 

تلوزیون و......... ) جز صدای او نمی توانست افکارم را منحرف

 

کند ، پریشان و سر درگم به او وچگونه تحمل ، صبر و شکیبایی

 

پیشه کنم  بودم ، که در عالم رویا زنگ تلفن به صدا در آمد ،

 

صدایش گرم و دلنشین مانند همیشه با صحبتی که کرد آنچنان

 

مرا مات و مبهوت وغافلگیر کرد که تا چند دقیقه نمی توانستم

 

کلامی به زبان بیاورم ، اما پس از لحظاتی با زیرکی خاصی

 

ته دلم را خالی کرد ، که  اگر..........! به راستی سرنوشت

 

چگونه رقم خواهد خورد ؟ تقدیر مرا به کجا می کشاند؟  باید

 

چه کرد؟

 

چگونه می شود به او رسید؟ اما بازهم راضیم به رضای او

 

که خالق هر دو جهان است ، بپاکی عشق در پیشگاه خدا و

 

وجدانم سوگند یاد میکنم که در تمام طول زندگی نسبت به او

 

وفادار بمانم

 

 

 

نوشته شده توسط خسرو در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 در ساعت 15:8

لينک ثابت |

راز
 

راز

غروب است هوا ابری

دلم گرفته است

و من می خواهم بدانم چرا؟

من مرغان عشقم را در قفس می نگرم که چسان

به هر گوشه قفس می کوبند تا راهی پیدا کنند

شاید زندگی اینست

من مورچه ای را می نگرم که پر کاهی را

به اندازه خودش حمل می کند

ودر میانه راه ،

له می گردد زیر پائی

بی آنکه از کاهش چشیده باشد

شاید زندگی اینست

من سوسکی را می نگرم

که به جرم زشتیش با ضربه ای خرد می شود

فقط زشت است

فقط زشت است ، ودیگر هیچ

شاید زندگی اینست

من انسانی را می نگرم

که پا ندارد و بر روی صندلی چرخداری

در تلاش است

چه غریبانه است

شاید زندگی اینست

من خوشه انگور را می نگرم

که دانه های درشت و زرد رنگش را

در مغرض طلیعه خورشید قرار می دهد

تا آب در رگهایش بدواند

فقط برای آنکه خورده شود

شاید زندگی اینست

من قطرهای شبنمی را می نگرم

که شبانه بر روی گلبرگی ، آرام می نشیند

فقط برای اینکه صبح محو شود

شاید زندگی اینست

من اکنون می دانم زندگی چیست

شاید کوبیدن مرغان غشقم به قفس

شاید له شدن مورچه در نیمه راه

شاید خرد شدن سوسک زشت زیر کفش

شاید رسیدن انسانی بی پا بر صندلی چرخدار

شاید آویختن خوشه انگوری در هوا

یا محو شدن قطره شبنمی بر روی گلبرگ

من اکنون می دانم زندگی چیست .

 

نوشته شده توسط خسرو در تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 در ساعت 21:45

لينک ثابت |

قعر معشوق

 

قعر معشوق

 

 

چند سالي است رخسار پري وار و دل آساي ترا ،

 

صداي نوازش دهنده ترا ، ديدگان خسته ولي مهر 

 

جوي ترا ، لبخند شيرين و هوس انگيز ترا ، قامت

 

فريباي ترا نديده ام من . اكنون ميان بيم واميد 

 

هراسناك واندوهباري زندگي مي كنم .

 

رندگي مي كنم ؟ نه ! عمري را بسر مي آورم

 

بيم آنكه براستي مرا ترك كرده باشي عذابم مي دهد

 

و اميد اينكه پشيمان شوي . از گذشته عبرت

 

بگيري و بسوي من ...... بسوي مني كه اكسير

 

نشاط و جوانيم را در پاي تو ريختم باز گردي

 

شادمانم نگاه مي دارد........

 

تو در اين مدت بسان يك اختر فروزان به آسمان

 

زندگي من نور واميد پاشيدي ، بهار سپيد عمر مرا

 

با شكوفه هاي شادماني آراستي ،  مانند رنگين

 

كمان دلپذيري بافق باران زدهُ حيات من جلوه

 

بخشيدي ، من اگر فاقد همه احساسات بشري باشم،

 

اگر تمام ياد بود هاي شيرين زندگيم را از ياد برم،

 

هنوز نمي توانم فداكاري هاي ترا ، نوازش هاي دل

 

انگيز ترا فراموش كنم و به دست نيستي بسپارم...

 

در اين مدت كه ترا نديده ام انديشه هايم ماجرائي

 

وصف ناپذير داشته اند .

 

من با انديشه هايم ، با وجودم در جدالم ، نيازمند

 

خواب و فراموشي هستم ، احتياج به داروي

 

مخدري دارم كه همه زندگي مرا از ميان بردارد ،

 

اما نازنين من ...

 

مي خواهم كه بگويم شكست خورده ام ، مأيوس

 

شده ام و به ناتواني خود اذعان دارم.............

 

نمي خواهم ترا و خاطرات دلاويز ترا فراموش كنم

 

نمي توانم ياد بود هاي ترا بدست باد غارتگر زمان

 

بسپارم نمي توانم...........

 

من چنين مي پندارم كه تو مي خواهي مرا آزمايش

 

كني مي خواهي دوستي ، علاقه و برد باري مرا

 

بسنجي  و گرنه چطور ممكن است  با وجود اينكه

مي داني چقدر مورد علاقه ام هستي راضي شوي

 

اينطور انساني را بورطه نيستي بكشاني ؟

 

نارنين من ......

 

با همه قوايم كوشيدم ترا بدست فراموشي و نسيان

 

بسپارم ، در اين مدت طولاني با همه هستيم درجدال

 

بودم و اكنون مي خواهم اقرار كنم كه شكست

 

خورده ام و فراموشي نو براي من ميسر نيست...

 

سوگند مي خورم كه درتمام اين مدت جز تو ، جز

 

يابودهاي تو به هيچ چيز ديگري نيانديشيده ام و

 

پس از اين نيز نخواهم توانست قلبم را راضي نگهدارم .

 

اكنون من در سر چهار راه هراس انگيري قرار

 

گرفته ام ، يك چهار راه بمعناي واقعي كلمه !

 

يك راه بسوي سقوط هميشگي ، بسوي بهر چمن

 

رسيدن و گل چيدن خاطرات گذشته را زنده كردن ،

 

اباطيل را تذهيب چيزي بنام ‹‹ عشق ›› آراستن ،

 

تو خوب مي داني كه من ديگر اهل اين حرفها

 

نيستم ....و نخواهم بود .

 

راه ديگر بسوي فراموشي است ، راهي كه بسيار

 

كسان رفته اند و كامياب نشده اند .

 

من مي خواهم تو نگهدارنده من در كوره راه

 

زندگي باشي ، اما از اينكار دريغ ورزيدي و جز

 

حسرت و رنج چيزي برايم باقي نگذاشتي ،

 

خاطرات پايمال شده و مختوم بناكامي من كه در

 

گوشه و كنار قلب بي گناهم بخواب رفته بود هر

 

دم بيدار مي شوند و بسان باران بهاري لاله هاي

 

داغدار قلب مرا از اندوه و عذابي وصف ناپدير

 

سيراب مي سازد .

 

آه ! كه بناي آرزوها و آمال من چه ناگهاني فرو

 

ريخت ، و واي ! كه اختر تابنده آن همه آرزوهاي

 

گرانمايه چه زود افول كرد ، چه قلبي شكسته شد

 

و چه روحي پريشان گرديد ؟!

 

من هميشه در عالم رويا و تصوراتم روز و شبي را

 

مي ديدم كه گيسوان تو رو به سپيدي نهاده است ،

 

اما لبخند نشاط انگيز و عشق و دوستي به لبهاي

 

ما رنگ و جلاي ابديت و روشنائي جاويد مي بخشد

 

من در عالم پندار روزگاري را مي ديدم كه ما

 

كودكان خود را در آغوش گرفته ايم و از لذت

 

كامكاري حيات مست و سر خوش و شادمانيم....

 

اما كجا رفتند آن روزها ، آن شبها ، آن ساعتها پر

 

از فداكاري و شوق والفت و مهرباني ؟ به من بگو......

 

اي سنگ دل نازنين ، كجا رفتند؟

 

    

نوشته شده توسط خسرو در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 در ساعت 3:6

لينک ثابت |

غم

                                                           

 

                               غم

 

 

بنام آفریدگار عشق ، بنام او که هر موجودی را جفت خلقت کرد ،

 

بنام او که هم زیستی را آموخت . اما چرا اشرف مخلوقات

 

((آدمیان)) نمی توانند بخوبی و سعادتمندانه در کنار هم زندگی

 

کنند؟ منیت ها . احتلاف نظرها سلیقه های مختلف و..........

 

باعث تنهایی بعضی از انسانها می شود . من از تنهایی

 

غم روی دوشم سنگینی می کند انگار که می خواهد مرا

 

خورد کند . چندین سال است که با او دست وپنجه نرم می کنم ،

 

مثل اینکه قدرت من وغم یک اندازه است ،

 

تا کنون هیچکدام قادر به از پای درآوردن دیگری نبوده ایم ،

 

لیک چند روزی است که غم و تنهایی دست در دست هم بر

 

علیه من مبارزه را خیلی سخت آغاز کرده اند

 

ومن هم راه چاره را گم کرده ام ، دیگر خسته شدم ،

 

قادر به تصمیم گیری نیستم ، افکارم پریشان شده ،

 

تحملم کاهش یافته ، طاقت شنیدن زور گویی

 

را ندارم ، حق خوری امانم را می برد .

 

نمی دانم غم وغصه خویش را تحمل کنم یا ناملایمات

 

زندگی اطرافیان؟ در این هنگامه زشت ونا میمون ،

 

در روزگاری نا به سامان ، با این وضع بد اقتصادی که در کشور

 

ایجاد شده ، چاره کار را پیدا نمی کنم ،

 

هم فکری وجود ندارد که از او کمک بگیرم ، در خیال فکر ها و

 

اندیشه های خوب دارم لیکن در عمل اجراء شدنی نیست .

 

باید چه کار کرد؟

 

خداوند بزرگ ، رحمت العالمین تو کمک کن تا راهی پ .............

نوشته شده توسط خسرو در تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد 1388 در ساعت 4:28

لينک ثابت |

ترا دوست مي دارم
 

 

 

ترا دوست می دارم !

 

ترا دوست می دارم !

می دانی چرا ؟

چون که تنهائی

تنهائی ترا در لابلای یاد داشتهایت دیدم

چون من نیز تنهایم

و تنها بودن را درک می کنم

من از زمان کودکی با این غم جانگداز خو گرفته ام

با رنج ودرد وغم تنهائی پرورش یافته ام

اما ..... تنهائی من ، تنهائی تو نیست

تنهائی تو ، تنهائی من نیست

دوست دارم تنهایمان را با هم نابود کنیم

از غم دیروز و امروز

            رنج می برم

                       که آیا؟

       فردائی هست ؟

به امید گفتن با تو انتظار فردا را می کشم

برای اینکه با هم باشیم

                    با هم بگویم

از غم تنهائی یکدیگر

            تا خویشتن را دریابیم  

 

 

نوشته شده توسط خسرو در تاريخ جمعه نوزدهم تیر 1388 در ساعت 10:40

لينک ثابت |

قلب كوچك
 

قلب کوچک

 

 

به دل می گویم :

بیا و کینه ها را از خود برون ساز

فضای کوچکت را از عشق آکنده کن

و دل می گوید :

اگر عشق ، عشق راستین باشد ، آری

ولی ، افسوس .........

افسوس که دیواره های کوچک من

به دروغ عادت کرده اند

 

 

 

نوشته شده توسط خسرو در تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 در ساعت 2:30

لينک ثابت |

سوز دل
 

سوز دل

 

نه سحر ديگر شام تيره هجران دارد

 

نه اثر ديگر آن سينه سوزان دارد

 

دلم ديگر با اين روز پريشان خو كرد

 

به قفس مهر الفت مرغ پريشان دارد

 

به خود نمي پردازم با سوز دل مي سازم

 

با تنهائي خو دارم چون عشق او دارم

 

سر بر زانو دارم با آشفته سري

 

گر جام مي بر گيرم شوري از سر دارم

 

چون آتش در گيرم در اين بي خبري

 

ديشب يادت با ما بود رويائي بس زيبا بود

 

شمع و بزم تنهائي ، خون دلم چون مي در مينا بود

 

به خود نمي پردازم با سوز دل مي سازم

 

من راز عشق و شيدائي در چشم تو مي خوانم

 

من سوز رنج و تنهائي از جور تو مي دانم

 

مي گريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد

 

ديوانه چنين بايد ، ديوانه چنين بايد

 

مي سوزم و مي سازم ، پروانه چنين بايد

 

پروانه چنين بايد ، پروانه چنين بايد

 

 

نوشته شده توسط خسرو در تاريخ یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 در ساعت 4:47

لينک ثابت |

تا کی ؟
 

 

تاكي؟

 

دارم خدايا با تو سخن ها

 

از درد و محنت ، از رنج دنيا ،

 

حجران تا كي ؟ حرمان تا كي ؟

 

بحران ها تا كي ؟ طوفان تا كي ؟

 

عصيان ها تا كي ؟ نيران تا كي ؟

 

اين ابر تيره آخرخدايا ،

 

كي ميگريزد از صحن دنيا ؟

 

ظلمت تا كي ؟ محنت تا كي ؟

 

غفلت ها تا كي ؟ ظلت تا كي ؟

 

سختي تا كي ؟ زحمت ها تا كي ؟

 

خدا،خدا خون شد دل ما

 

از اين غم و شرم دنيا

 

كفران تا كي ؟ عصيان تا كي ؟

 

چو ديوان تا كي ؟ لرزان تا كي ؟

 

ترسان تا كي ؟ بي سامان تا كي ؟

 

تو اي خدا بشنو نوايم

 

ببين ز غم لرزد صدايم

 

حرمان تا كي ؟ حجران تاكي ؟

 

زاري ها تا كي ؟ وحشت تا كي ؟

 

بحران تا كي ؟ خواري ها تا كي ؟     

 

شعر از الهام

 

 

نوشته شده توسط خسرو در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 در ساعت 10:58

لينک ثابت |

سیاه وکبود
 

 

سياه و كبود

 

 

سالهاي سال است كه سياه و كبود سر بر زانوان خود مي گذارم

 

و در كنج تنهائي خود مي نشينم ، تنها ياد چهره معصوم و بي گناه

 

آنها كه نهفته در پناه سايه هاي شرم ، مرا اميد وارنموده تا صبر كنم ،

 

وقتي نگاه مخملي آنها را به ياد مي آورم ، متوجه مي شوم كه من

 

از بهترين  بهشت ها گذشته ام ، ولي نمي دانم چرا سر از جهنم در آوردم؟

 

غم همزبان بهترين دقايق حيات من در تمام روز وشب هائي است كه از

 

آنها دورافتاده ام ، در فضاي كوچك خانه ، در خطوط در هم كتاب ،

 

در كوي برزن ، در آهنگ ها و نواها و ............ فقط آنها را مي بينم .

 

اين جدائي را بهترين بهانه براي گريستن خود قرار داده ام زيرا بدون

 

آنها حسرتي نگقتني در وجودم ريشه دوانده ، شاد ترين آهنگ ها

 

وسرود ها در اين فراق براي من نغمه هاي سوزناك ودردآور زندگي است .

 

خوبان ونازنينان من نام و ياد شما برايم بهترين سرود زندگي است تا جائي

 

كه مرا مست ميكند ، بهتر از شراب ، بهتر از شعر ناب .

 

دوري شما رنجي است كه ديگر تاب تحمل آنرا ندارم .

 

نوشته شده توسط خسرو در تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین 1388 در ساعت 3:50

لينک ثابت |

چه مي كني ؟
 

 

چه می کنی؟

ای که به جیب پر ز اسکناس خود می بالی

وی که به دامن چون حریر خود می نازی

هیچ دانی که ز تو بدبخت تر کس نبود؟

هیچ دانی که ز تو بی چیز تر کس نبود؟

اگر روزی

جیب پر اسکناس تو خالی شود

وگر روزی

دامن چون حریرت اشغالی شود

با دل بی مهرخودت چه می کنی ؟

با چشم بی فروغ خود چه می کنی؟

براستی چه می کنی ؟

 

 

نوشته شده توسط خسرو در تاريخ جمعه هفتم فروردین 1388 در ساعت 0:25

لينک ثابت |

آخرين مطالب ارسال شده